| نظرى بهمطالعات و تحقيقات از ديدگاه بهائى |
|
|
| شمارۀ ٤ | ||||||
|
نگارش: حسين دانش ،ترجمهٴ باهرهٴ راسخ |
||||||
|
بسيار خوشوقتم از اينکه امروز در اين کنفرانس عالی شرکت مىکنم. زيارت پيام بيتالعدل اعظم الهى در آغاز و سپس سخنان نمايندهٴ محفل ملّى ژاپون و نطق افتتاحيّهٴ مشاور محترم و ارائهٴ مقالههاى ممتاز و ترجمهٴ عالی و دقيق مترجمان کاردان و نظامت لايق وتنظيم خوب برنامه و جلسات جملگى عالی بوده است و براى من نهايت افتخار است که در اينجا حضور دارم. اکنون ميخواهم برخى از نظريّات خود را در بارهٴ مطالعات بهائى Bahá'í Scholarship با شما در ميان گذارم که در واقع جوهر آنرا چند تن از سخنرانان محترم پيش از اين بهسمع شما رسانيدهاند. حضرت بهاءالله ما را بهتحرّى حقيقت امر ميفرمايند. اين نکته بهتنهائى درهاى دنياى جديدى را بهروى ما مىگشايد جمالقدم مىخواهند که افراد حقيقت را مستقلاًّ جستجو نمايند. شما از اطفال چنين انتظارى را نداريد. از افراد نالايق و ناتوان نمىخواهيد که بهجستجوى حقيقت پردازند بلکه اين توقّع را از افراد لايق و بالغ داريد. پس فريضهاى را که حضرت بهاءالله براى ما تعيين فرمودهاند بهاين معنا است که خداوند به ما ميگويد بهعصر جديدى رسيدهايم، بهعصر بلوغ انسانيّت. بنا براين مسئوليّت و مزيّت هريکاز مااست که شخصاً بهتحرّى حقيقت بپردازيم. حال اين سؤال مطرح مىشود که چه حقيقتى را بايد جستجو کرد؟ طبق بيان حضرت بهاءالله اصولاً دو علم وجود دارد، دانش جسمانى و مادّى و دانش معنوى و روحانى. علم مادّى در عالم مادّى بهکار برده مىشود. آنچه در اينعالم است از ترکيب موادّ تشکيل شده و علمى که از آن استفاده مىنمائيم در حقيقت مربوط بهجهان مادّى است. مثلاً فيزيک روابط بين عناصر مادّى را بررسى مىکند. زيستشناسى پديدهٴ حيات را در جهان مادّى توصيف مىنمايد و جامعه شناسى روابط بين افراد جامعه را شرح مىدهد. جميع اين علوم مربوط بهدنياى مادّى است و يکى از دو علمى است که حضرت بهاءالله بهآن اشاره ميفرمايند. علم ديگر معنوى و روحانى است و در رابطه با مجموعهٴ عظيمى است از دانستنىها که در دنياى امروز در مورد آن سوء تعبير شدهاست. علم معنوى اساساً مربوط بهوقوف و دانش انسان بخصوص دررابطه با روح و روان است. کلمهٴ Psyche بهمعناى روان يا روح است. بنابراين وقتى در بارهٴ روانشناسى سخن مىگوئيم در حقيقت در بارهٴ علم روح صحبت مىکنيم. امّا جهان مادّى نمىتوانست سر و کار با حقيقت غيرمادّى داشتهباشد. بنابراين شناختن فکر و مغز جانشين علم و دانش روح شد. در رابطهٴ باعلم روحانى و معنوى موارد ديگر مانند بررسى ارزشهاى اخلاقى، دعا، رابطهٴ انسان با خدا و روابط مردم بايکديگر نيز وجود دارد. اين دانستنىهاى مختلف متعلّق بهقلمرو علم معنوى است. جالب اينجا است که حضرت بهاءالله کلمهٴ علم را براى اين هردو بهکار بردهاند که بعداً در اينباره اشاره خواهمکرد. حضرت عبدالبهاء در دو مورد علم و دين را يکسان توصيف فرمودهاند، در يک مورد ميفرمايند که علم روابط ضروريّهٴ منبعثه از حقايق اشياء را پژوهش مىکند يعنى علم شناخت رابطهٴ ناشى از حقايق اشياء مىباشد. بايد دانست که ما حقايق اشيّاء را درک نمىکنيم. مثلاً نمىدانيم حقيقت مادّه و انرژى چيست؟ آنچه مىفهميم کيفيّت و طبيعت و مختصّات و مشخّصات آنها و اينکه چگونه بهيکديگر تأثير متقابل مىگذارند مىباشد. در اينجا حضرت عبدالبهاء مىفرمايند که علم اصولاً مطالعه و بررسى اين مختصّات و رابطهٴ بين اشياءاست و وقتى که اين مختصّات و اين روابط را درک نمائيم آنوقت است که قانون طبيعت را کشف کردهايم و از اين دانش در فنون و صنايع استفاده مىکنيم. حضرت عبدالبهاء همين جمله را در بارهٴ دين بهکار مىبرند و مىفرمايند که دين کشف روابط تغيير و تحوّل ناشى از حقايق اشياءاست. بنابراين در نظر حضرت عبدالبهاء دين و علم يکى است و نقطه تمرکز هردو يافتن حقايق اشياء است ولی از دو منظر مادّى و معنوى. مثلاً در رابطه با جسم انسان علومىاست که سر و کار با قلب، ريه، مغز و اعضاء مختلف بدن دارد. بنابراين ما علوم زيستشناسى، فيزيولژى، کالبدشناسى، پزشکى و علم ژنتيک Genetic داريم. اينها همه علومى هستند مربوط بهجسم انسان. امّا مىتوان ابعاد ديگر حقيقت انسانى را نيز مورد مطالعه قرارداد. مثلاً چگونگى روابط بين انسانها، وابستهبودن آنها بهيکديگر، چگونگى انتخاب کردن ياتصميم گرفتن، اينها مطالعه در بارهٴ روان انسان است. در روح انسان سهاستعداد موجود است: استعداد شناختن، استعداد دوستداشتن و استعداد تصميمگرفتن و اراده. وقتى صحبت از روحانيّت بهميان مىآيد اصولاً سخن در ايناست که انسان چگونهمىفهمد، چگونهمهرمىورزد و چگونه تصيم مىگيرد و اينکه چگونه در شرايط مناسب يا غير مناسب دانش انسان، عشق انسان و ارادهٴ انسان رشد مىکند و سير تکامل مىپيمايد. حال رکن مهمّ ديگرى نيز وجود دارد. حضرت ولىّامرالله فرموده اند که آئين بهائى بر روش علمى استوار است. يعنى در هرکار بايد روش علمى را مورد استفاده قرار دهيم. روش علمى از کيفيّت خاصّ برخوردار است. شخص عالم در راه درک حقيقت بايد خصوصيّاتى چند را دارا باشد. اوّل آنکه خود را از قيد هرگونه تعصّب رها سازد. عقايد و انديشههاى سابق را کنارگذارده و با چشم باز و قلب و فکر روشن پديدهٴ علمى را مورد نظر قرار دهد. دوم آنکه دانشمند بايستى خاضع و فروتن و مبرّا از کبر و غرور باشد. اين خصوصيّات براى مبادرت به شيوهٴ علمى بسيار حائز اهميّت است. زيرا موجب مىشود که شخص عالم با دانشمندان ديگر همکارى کند و با آنان ارتباط برقرارسازد و تبادلنظر کند تا با همکارى و يارى يکديگر حقيقت را که هدف غائى علم و دانش است جستجو نمايند. البتّه مىدانيم که هرگز حقيقت را در شکل نهائى آن درک نخواهيمکرد. بنابراين دانشمند پيوسته آمادهٴ آموختن حقايق جديدىاست و حقايق ديرين و کهن را کنار مىنهد. اشتباه پيروان اديان گذشته در اين بود که رشد و نموّ نکردند. آنها روش علمى را بهکار نبردند و درنتيجه در سطح معيّنى از علم و دانش متوقّف ماندند و نتوانستند ترقّى کنند و بين خود و علم اتّحاد و همآهنگى ايجاد نمايند زيرا که با يکديگر مغايرت داشتند. خصوصيّت بىنظير و بىمانند ديانت بهائى در ايناست که صريحاً درک پديدههاى مادّى و معنوى را مستلزم استفاده از روش علمى مىداند. حضرت بهاءالله بهنحو بسيار دقيق خصيصه هاى عالِم واقعى را طبق روش علمى براى وصول بهحقيقت بيان مىدارند که در اينجا جملهاى از آن ذکر مىشود: ... اىبرادر من شخص مجاهد که اراده نمود قدم طلب و سلوک در سبيل معرفت سلطان قدم گذارد بايد در بدايت امر قلب را که محلّ ظهور و بروز تجلّى اسرار غيبى الهىاست از جميع غبارات تيرهٴ علوم اکتسابى و اشارات مظاهر شيطانى پاک و منزّه فرمايد و صدر را که سرير ورود و جلوس محبّت محبوب ازلیاست لطيف و نظيف نمايد و همچنين دل را از علاقهٴ آب و گل يعنى از جميع نقوش شبحيّه و صور ظلّيّه مقدّس گرداند بهقسمى که آثار حبّ و بغض در قلب نماند که مبادا آن حبّ اورا به جهتى بىدليل ميل دهد و يا بغض او را از جهتى منع نمايد. (ايقان ص ٩_١٤٨) حال وقتى نظر بهعلم و دين و روحانيّت مىکنيم ميتوانيم بگوئيم که دو هدف دانشپژوهى ديانت بهائى اين است: اوّل معنويّتبخشيدن بهعلم و دوم استفاده از روش علمى در دين. معنوى نمودن علم نهتنها موجب رشد و ترقّى آن مىشود بلکه براى اصلاح عالم انسانى بهکار بردهمىشود. مىدانيم که يکى از بزرگترين مصيبتهاى دنياى معاصر سوء استفاده از علم ُاست و بهاينعلّت جنگها بمراتب مخرّبتر از زمان گذشتهشدهاست. بمبها، توپها و تفنگها و بالاخره آلودگى محيط زيست بلائى است که در همهجا گريبانگير انسانهاشده و وقتى اين حوادث را درنظر مىگيريم مىبينيم که همه نتيجهٴ سوءاستفاده از علم است. يکى از اهداف دانشپژوهى بهائى معنويّتبخشيدن بهعلم است که بهاينترتيب سوء استفاده از علم و تکنولژى را پايان دهد. مفهوم معنويّت بخشيدن بهعلم ايناست که دانش در خدمت صلح و اهداف والاى ديگر انسانى بهکار بردهشود. هدف ديگر کاربرد روش علمى در مورد ديانت است. علاوه بر بلاياى حاصله از سوءاستفادهٴ علمى، مصيبت ديگر که گريبانگير انسانها شده ديانت (در معناى غير روحانى آن)است. اعتقادات ناسنجيدهٴ مذهبى و کوتهنظرى پيشوايان دينى و خرافات تودهٴ مردم متعصّب موجب بروز جنگها و ايجاد نفاق و خصومت و اختلاف و ظلم و ستم شدهاست. بنابراين دو هدف عمدهٴ مطالعات بهائى روحانى ساختن علم و به کار بردن روش علمى در دين و در نتيجه ايجاد سازش و همآهنگى حقيقى بين علم و دين مى باشد. دانشپژوهى بهائى از دو طريق ميسّر است: اوّل طريق علمى و دوم طريق کاملاً نظرى. شيوهٴ اوّل را نزديک بهيکسده يا بيشتر است که مورد استفاده قرارداده ايم. در اينمدّت زمان احبّاء اقداماتى انجام دادهاند که بايد نتايج آن مورد مطالعهقرار گيرد. مثلاً نزديک بهصدسال است که بهائيان مبادرت به بناى جامعهاى جهانى متشکّل از مردمان مختلف نمودهاند. بايد بررسى نمود که اين جامعه چگونه کار مىکند و چطور توانسته خصيصهٴ بىنظير خود را که کثرت در وحدت است بهوجود آورد؟ قوّهٴ محرّکهٴ پشتيبان اين جامعه که افرادش را اينگونه بههم پيوند مىدهد چيست؟ اين يک تجمّع عادى مردم نيست. انسانهائى از کشورهاى مختلف با سوابق مذهبى و فرهنگى متفاوت گردهم آمدهايم بااينحال بهنوعى شديد همديگر را دوست داريم و بيکديگر وابستهايم و رفتارمان چناناست که گوئى هميشه همديگر را مىشناختيم و حال آنکه حتّى يکبار هم يکديگر را ملاقات نکردهبوديم. در اين کنفرانس اوّلين بار است که مجتمع شدهايم. بعضى از ما حتّى نام ديگرى را هم نمىدانيم من پس از چند روز از اينجا بههنگکنگ مىروم و با گروه ديگرى که قبلاً آنها را نديدهام ملاقات مىکنم ولی مثل ايناست که هميشهآنها را مىشناختهام. از آنجا بهچين خواهم رفت و در آنکشور با افرادى که فقطّ سهماه است اقبال بهامر نمودهاند آشنا خواهم شد. امّا مىتوانم با آنها مکالمه کنم و خود را منسوب بهآنان دانم گوئى هميشه آنها را مىشناخته ام. علل رشد اين جامعه چيست؟ بايد مطالعه کرد و علّت را يافت. مطلب ديگرى که بايد مورد تحقيق و پژوهش قرار گيرد مسئلهٴ مهاجرت است. ما احبّاء تعهّد نموديم که بهمهاجرت برويم و بهتعهّد خود وفا نموديم. يعنى احبّاء سرزمين نياکان خود را ترک مىکنند تا در کشورهاى ديگر و در جوامع متفاوت مسکن گزينند. مفهوم گستردهشدن انسانها در سراسر دنيا چيست؟ چگونه است که بههر کجا که مىرويد چند بهائى ايرانى مى بينيد؟ چرا بهاقصى نقاط عالم که قدم مىگذاريد با بهائيان آمريکائى برخورد مىکنيد؟ بهچهعلّت اين افراد در سراسر جهان متفرّق و پراکنده شدهاند؟ چگونه اين اقدام منتهى بهوحدت عالم خواهد شد؟ بهگمانم در آينده هنگامى که تاريخ وحدت عالم نوشتهشود مهاجرت احبّاء را بهعنوان يکى از مهمّترين و برجستهترين اقدامات مؤثّر در ايجاد وحدت در کثرت منظور خواهند داشت. احبّاء بايد اين جريان و روند را مورد بررسى و تحقيق قرار دهند زيرا مبادرت بهاقدامى متهوّرانه نمودهاند يعنى اعلان کرده اند که دنيا متعلّق بهآنهااست، که آنها بهدنيا و دنيا بهآنها تعلّق دارد هرجا که مىروند خانهٴ آنهااست و با هرکه آشنا مىشوند وى را برادر و خواهر خود مىدانند و در سرزمين و مسکن جديد کاملاً احساس راحتى مىکنند. اينگونه رفتار شگفت انگيز است و ميتوان آنرا غيرعادى ناميد. هيچ بهائى در اين جهان فردى عادى نيست. من اينرا بهعنوان روانپزشک مىگويم. همه غير عادى و غير طبيعى هستند. امّا غير عادى بودن بهمعناى بيمار بودن نيست. در واقع در دنياى امروز افراد غير عادى سالمند. زيرا دنيا مريض است، قلبها و مغزها بطور عادى بيمارند بنا براين سلامتى در غيرعادى بودن است. مطلب ديگر که بايد مورد مطالعه قرار گيرد جريان استقرار محافل روحانى در جنگلها، روستاها، کوهستانها، در بين قبائل مختلف و مردمى است که طى قرنها و هزاران سال بنا بر روش "سلسله مراتب" زندگى کردهاند يعنى يکفرد بهآنها دستور انجام کارى را مىداد و آنها هم آنرا بدون چون و چرا انجام ميدادند. احبّاء بهاين روستاها و دهکدهها مىروند آنوقت گوئى معجزه اى صورت مى گيرد زيرا هنگامى که نُه نفر ساکن آن روستا محفل روحانى را تشکيل ميدهند با تشکيل محفل آن سنّت چند هزارساله شکسته مىشود و راهجديدى براى تمشيت امور مردم بوجود مىآيد. زنان و مردان عادى را در کنار رهبران و رؤساى آنان مىگذاريم و مىگوئيم هيچکس برتر از ديگرى نيست اين جمع است که تصميم مىگيرد نهفرد. بنظر من اين جريان تأثيرى عميق در مردمى که در دوران طفوليّت تحوّل اجتماعى محيط خود بسر مى برند مىگذارد و آنان را بهعصر بلوغ انسانيّت سوق مىدهد. حضرت بهاءالله فرمودهاند که اکنون بهدوران بلوغ بشر نزديک مىشويم و حضرت ولىّامرالله بيان داشتهاند که اينک در مرحلهٴ نهائى دوران نوجوانى انسانها هستيم. امّا وقتى بهپيرامون خود نظر افکنيم مشاهده مىنمائيم که هنوز همهٴ انسانها بهآن سطح تحوّل و تکامل نرسيدهاندوهنوز هستند کسانىکه طبق معيارهاى هزاران سال پيش زندگىمىکنند. امّا وقتى شما بهاينگونه نقاط عالم مىرويد و محفل تشکيل مىدهيد و روش مشورت را بهموقع اجرا مىگذاريد در مدّتى کوتاه بهآنها آگاهى و هشيارى جامع مىدهيد. شما اين نفوس را که از سه تا پنجهزار سال قبل ترقّى و رشد اجتماعى آنها متوقّف مانده بود بهمرحلهٴ بلوغ مىآوريد، اين تجربه در اعتلاء و آگاهى و هوشيارى اجتماعى که تا کنون شبه و مانندى نداشتهاست در خور مطالعه و بررسىاست. بعد ديگرمطالعات بهائى کاملاً بر اساس تحقيقات نظرى و انتزاعى است. در اينجا نيز احبّاء مبادرت به اقدامات عظيم و وسيعى نمودهاند. بعنوان مثال ما مىخواهيم دنياى مسالمتآميزى ايجاد کنيم البتّه اين مطلب جديدى نيست. بشر پيوسته خواهان استقرار صلح بوده است. از آغاز تاريخ مسئلهٴ صلح هدف و آرزوى انسانها بوده است. اگر تاريخ بشر را مطالعه نمائيم مىبينيم که انسانها پيوسته در بارهٴ صلح سخن گفتهاند و آرزو و آمالشان استقرار صلح بودهاست امّا تا امروز بشر نتوانسته براى حصول بهاين هدف گرانقدر راهى يابد. اکنون اين سؤال مطرح مىشود چرا؟ بهچهدليل توفيق نيافتهاست؟ ما احبّاء که آثار مقدّسه را در دست داريم راز آن را کشف مىکنيم و بايد معلومات خود را در بارهٴ صلح گسترش دهيم تا بتوانيم بگوئيم علّتآن چيست و راه منجر شدن به اين هدف را ارائه دهيم. حضرت بهاءالله بيانى بهاينمضمون مى فرمايند که صلح چيزى نيست که بايد آن را دنبال نمود بلکه نتيجه و حاصل شرط مشخّصى است و آن شرط وحدت است يعنى شرط لازم استقرار صلح نيل بهوحدت است. سپس اين سؤال پيش مىآيد که چگونه مىتوان وحدت را ايجاد نمود؟ زيرا عموماً مردم و اکثرى از نظريّهپردازان (Theoriticians) و خصوصاً کسانى که حقوق سياسى خواندهاند از کلمهٴ وحدت وحشت دارند و مىگويند وحدت خطرناک است و اظهار ميدارند که بهتاريخ نگاهکنيد و ببينيد چهکسانى در صدد ايجاد وحدت بودهاند امثال هيتلرها و استالينهابودند که مىخواستند در تاريخ آن را بهوجود آورند. بنا بر اين وحدت نهخوب است و نه امکانپذير. حق با آنها است اينگونه وحدت راکه مثال آوردهاند خوب نيست ما نوع ديگرى از آن را ميخواهيم که در اصطلاح بهائى وحدت در کثرت است. امّا شرط لازم آن چيست؟ آيا عدالتاست؟ حضرت بهاءالله ميفرمايند مقصد عدالت ظهور وحدت است. بهعبارت ديگر اگر بخواهيم دنياى متّحدى داشتهباشيم بايستى عدالتى در آن اجرا شود. حضرت بهاءالله بهاين بيان اکتفا نمىکنند و بناى نظم ادارى امر بهائى را بر پايهٴ بيوت عدل مىگذارند و تصادفى نيست که شالودهٴ جميع تشکيلات بهائى عدالت است. وقتى اين مؤسّسات رشد کنند و بهبلوغ برسند محافل روحانى چه محلّى و چه ملّى تبديل بهبيوت عدل خواهد شد. البتّه هماکنون بيتالعدل اعظم وجود دارد سؤال مىشود عدالت براى چه؟ براى آنکه قبل از ايجاد وحدت بهعدالت نيازمنديم. ما احبّاء شايد آنطور که بايد بهاين موضوع توجّه نکردهايم. ما مىخواهيم جوامع متّحدى تشکيل دهيم آنوقت در حيرتيم که چرا چنين نمىشود و اتّحاد بهوجود نمىآيد. شايد يکى از سرايط مهمّ آنرا که اجراى عدالت است در نظر نگرفتهايم. چند تن از ما اين موضوع را مطالعه کردهايم که عدالت يعنى چه؟ چند نفر از ما مطالعه نموده ايم که محفل عادل کدام است؟ چند جلسهٴ محفل روحانى را براى شور در بارهٴ اينکه آيا عدالت بهنحو درست اجرا مىشود تخصيص دادهايم؟ بايد از خود بپرسيم اگر معتقديم که شرط لازم استقرار صلح اتّحاد است و شرط اتّحاد رعايت عدالت، پس شرط لازمهٴ عدالت چهخواهد بود؟ بايد مجموعهاى از فرضيّههائى که بعداً مورد اجرا قرار گيرد فراهم نمائيم تا ببينيم نحوهٴ عمل چگونه خواهد بود. ما براى استقرار عدالت بهتساوى نيازمنديم زيرا بدون آن نمىتوان عدالت داشت. تعجّبآور نيست که حضرت عبدالبهاء مىفرمايند تا تساوى کامل بين زن و مرد صورت نگيرد صلح در دنيا مستقرّ نخواهدشد زيرا مهمّترين عامل اختلاف عدم تساوى بين زن و مرد است. تا در تمشيت جميع امور زنان با مردان مساوى نباشند عدالت وجود نخواهد داشت و تا عدالت نباشد اتّحاد نخواهد بود و تا اتّحاد نباشد صلح نخواهيم داشت پس بايد ديد براى اجراى تساوى چهميتوان انجام داد. آيا شرط لازمى براى حصول آن وجود دارد و چگونه ميتوان آن را ايجاد نمود؟ زيرا تساوى مستلزم صلاحيّت و استعداد فرد است تا آنفرد ديگرى را بر خود مقدّم دارد يعنى شخص بايد اوّل بههويّت خود اعتماد کامل داشتهباشد. علّت عدم تساوى زن و مرد ايناست که چون مردان به خود اعتماد ندارند از زنان بيمناک هستند. بهعبارت ديگر هنوز رشد نيافتهاند و نابالغند و نتوانستهاند همپايهٴ زنان رسند و نموّکنند و علّت ايناست که مردان براى حفظ و نگهدارى قدرتى که در دست دارند مقاومت مىکنند و بيم آن دارند که اگر قدرت را از دست دهند همهچيز را از دست خواهند داد. تا زمانىکه مردان متمسّک بهقدرت هستند بهعنوان يک فرد نمىتوانند رشد کنند و بنا بر اين تساوى بهوجود نخواهد آمد. بايد اين پديدهٴ اقتدار و سلطه را درک نمود شايد هيجانانگيزترين تغييرى که در نتيجهٴ مراعات اصول بهائى در نظم نوين جهانى روى خواهد داد تغيير مسير اصلی قدرت از امور بشرى است. همانطور که حضرت عبدالبهاء فرمودهاند عالم انسانى پيوسته بهوسيلهٴ قدرت و زور ادارهمىشدهاست٠ قدرت صفات مشخّصهاى دارد وقتى در جامعهاى قدرت حکمفرما بود در رفتار و سلوک افراد آن جامعه بعضى خصوصيّات پرورش و توسعه مىيابد. شخص مقتدر در طلب قدرت بيشترى است تا احساس ايمنى کند. مسئله در اين است که هرچه مقتدرتر مىشود احساس ناامنى بيشترى مىکند و مىکوشد آن قدرت را نگهدارد و دائماً بر قدرت خود بيفزايد تا بهنقطهٴ خطرناکى مىرسد و از آنهم فراتر رفته موجب بروز جنگها و کشتارها مىگردد. دومين اثر قدرت و زور اين است که شخص متّکى بهآن همهچيز را در دنيا بر پايهٴ اصل دوگانگى مىبيند يعنى خوب_بد، زن_مرد، اينمملکت_آنکشور، علم_ دين، همه ترکيبات عالم را مجزّا از هم مىپندارد و دنيا در نظرش ميدان مبارزهاى جلوه مى کند که مردمانش دائماً در رقابت و کشمکش براى حصول بهقدرت هستند. در نظر او عالم جنگلی است که قانون جنگل در آن حکمفرما است و ساکنانش براى حفظ حقوق خويش از خود دفاع مىنمايند و مبارزه مىکنند. اين نفوس خودکامه دنيا را بصورت دوگانه مشاهده مىنمايند. از مختصّات ديگر اينگونه افراد بستهبودن قلب، فکر و خانهٴ آنها است. منظورم از فکر بسته ايناست که بهدشوارى افکار جديد را پذيرا هستند و بههمان انديشههاى ديرين خود پاىبندند و مقصودم از قلب بستهاين است که بهسختى ديگران را که متفاوتند قبول دارند در بين اين افراد ايجاد اتّحاد امکان پذير نيست و منظورم از خانهٴ بستهاين است که بهمردم روى خوش نشان نمىدهد و از آنان حسن استقبال نمىکند و چنين است وضع جوامعى در دنياى امروز که فکر و قلب و خانهٴ خود را بهروى ديگران بستهاند. خصيصهٴ ديگر قدرت اين است که شخص سلطهجو انتظار دارد که همگان نظريّاتش را پيروى کنند و افراد بايد آنچه را که او يا خانواده و يا جامعهاى حکم ميکند اطاعت نمايند و الاّ مجازات مىشوند. با مطالعهٴ تاريخ مىبينيم که تمشيت امور پيوسته بوسيلهٴ قدرت و زور و جبر انجام گرفته و اين شيوه هنوز رايج و متداول است. حضرت بهاءالله بطور ضمنى ميفرمايند که عصر فاقد قدرت (Powerlessness) فرا رسيده. در صلوة روزانه مىخوانيم "اشهد يا الهى بانّک خلقتنى لعرفانک و عبادتک اشهد فى هذا الحين بعجزى و قوّتک ... " اين بيان بسيار جالب است. چرا همهٴ دنيا مىخواهد ثابت کند که اين از آن، اين ملّت و اين اتّحاديّه و اين ايدهئولوژى از آن ديگرى نيرومند تر است؟ چرا دنيا شيفتهٴ زور و قدرت است و حال آنکه طبق بيان حضرت بهاءالله عصر عدم قدرت فرا رسيدهاست* معناى نداشتن قدرت کدام است؟ به عنوان محقّق بهائى بايد در اين زمينه مطالعه و تحقيق کنيم. اگر جامعه اى فاقد قدرت شود اين بهچه معنا است و چگونه بر اين جامعه مىتوان حکومت کرد؟ آيا راه ديگرى جز اعمال زور و قدرت براى حکومت کردن موجود است؟ حيات ما ابناء بشر چه فردى و چه گروهى با ناتوانى آغاز مىشود. کودک ناتوان است و ملّتها در ابتداى تاريخ خود ضعيف بودهاند. انسان در اوان مرحلهٴ رشد قوى نبودهاست. قواى ذهنى و عقلانى ما، هوش ما براى مبارزه با مسائل زندگانى و مقابله با خطرات گوناگون چون بيمارىها و آب و هوا محدود بوده است. اين از مشخّصات مراحل بدوى رشد تکامل است. با ناتوانى بهدنيا مىآئيم سپس مراحل تکامل را مىپيمائيم تا بهبلوغ برسيم و در طىّ اين مراحل بر قدرت جسمانى و عقلانى ما افزوده مىشود. اکنون که بشريّت در دورهٴ نوجوانى است مقتدرتر از گذشتهاست امّا دارا بودن قدرت بهاينصورت خطرناک است زيرا با غرور و رقابت توأم شده و وضع کنونى دنيا را بهوجود آورده است. حال که بهسوى مرحلهٴ آينده پيشمى رويم ديگر نمىتوان در آنجا از موضع قدرت با ديگران ارتباط صميمى برقرار نمود و عملاً امکانپذير نيست که با تمسّک بهاين طريق بهنحو مؤثّر و حقيقى با يکديگر در ارتباط بود. يکى از مشخّصات دوران بلوغ عاشق شدن است، عاشق شدن يعنى چه؟ يعنى تا آنجا که بهقدرت مربوط است شخص در مقابل دلدار توان از دست مىدهد. آنکه بهاو دلبستهايم ممکن است زن يا مرد يا فرزندمان باشد امّا سکوت و رفتارمان دربرابر او چنان است که گوئى عاجز و ناتوانيم. بهعبارت ديگر قدرت برکنار مىشود و محبّت جايگزينش مىشود. مطالعات روانپزشگان در بارهٴ افراد خودکامه بههمين نتيجه منجرّ شدهاست. پس از جنگ جهانى دوم تحقيقات بسيار در اين زمينه شد که علّت فجايعى که دو ملّت بزرگ مغربزمين آلمانيها و آمريکائيان مرتکب شده بودند چيست؟ آنچه بر يهوديان در آلمان و ژاپونيها در* قدرت از دوطبقه اخذ شد، امرا و علما(حضرتبهاءالله) هيروشيما وارد شد فصلی تاريک و مهيب و باورنکردنى از تاريخ بشر است. ويرانيها و مصيبتهاى غير قابل تصوّر وارد آمد. بنابر اين تعدادى از دانشمندان بهمطالعهٴ شخصيّت افرادى که چنين فجايعى را بهبار آوردهبودند پرداختند. نتيجه اين بود که اگر انسانا طبق اصل قدرت تربيت شوند و معتقد باشند که اصل مهمّ زندگى دارا بودن قدرت است و براى حفظ آن در صورت لزوم ميتوان بمب انداخت و تعداد کثيرى را کشت نتيجههمان مىشود که ديدهايم. و اين در رابطه با افراد متّکى بهقدرت و زور است. سپس ردانشناسى اين سؤال را مطرح نمود، چهچيز در برابر اتّکاء بهقدرت مىتواند قرار گيرد؟ و جواب آن محبّت بود. ما نيازمند نسل جديدى هستيم که در رابطه با ديگران بر اساس محبّت پرورش يافتهباشند و ما احبّاء بايد از خود بپرسيم چه روش تعليم و تربيتى را بايد بهکاربرد و چه رفتارى در خانواده درپيش گرفت که فرزندان ما دلبستهٴ محبّت شوند و کودکانى ببار آوريم که در آتيه نه از طريق قدرت و خودکامگى بلکه بوسيلهٴ قوّهٴ محرّکهٴ مهر و محبّت، بحرانهاى دنيا را چارهجوئى کنند. اينها مثالی چند در بارهٴ بعد نظرى مطالعات بهائى بود. نظرات ديگرى نيز هست ولی مايلم در اينجا نمونهٴ راه تحقيق و بررسى اين مسائل را که بايد در مدّ نظر داشته باشيم ارائه دهم. بهعنوان مثال امروز بيتالعدل اعظم در پيام خود خطاب بهاعضاء انجمن معارف امرى در ژاپون از آن هيئت خواستهاند که در بارهٴ چگونگى کمک به بهبود و اصلاح ژاپون مطالعه نمايند و اين ملّت ممتاز و بزرگ را يارى کنند که در سطح والاتر بر طبق اصول امر بهائى در ايجاد رفاه و سعادت بشريّت تشريک مساعى نمايد. از جمله کارهاى مهمّ اين است که بررسى نمائيم فرزندان خود را چگونه در اين جامعه پرورش دهيم. آيا پرورش آنها بايد نوعى باشد که دل بستهٴ زور و قدرت شوند و رقابت را بياموزند و معتقد گردند که تنها امر مهمّ احراز موفّقيّت است و کاميابى را در ثروت بيشتر داشتن و قدرت بيشتر دانند؟ اگر بر اين روند فرزندان خود را تربيت کنيم جاى شگفتى نيست که جامعهاى متّکى بهقدرت با جميع مشکلات و مسائلی که ملازم آناست بوجود مى آوريم. امّا اگر بخواهيم فرزندان خود را بهنحوى تربيت کنيم که موجد اتّحاد و عامل عدالت گردند و قادر بهرعايت اصل تساوى در مواجهه و رفتار با ديگران شوند آنوقت بهنوعى ديگر از تعليم و تربيت نيازمنديم. مختصّات چنين روشى چيست؟ برنامهٴ تحصيلی چهخواهد بود؟ اينها سؤالاتى است که سزاوار است ازهماکنون در بارهٴ آنها تفکّر کنيم و اقدامات آموزشى و معلومات حرفهاى و امرى خود را در اين راه بکار بنديم. طبق بيان حضرت بهاءالله ما احبّاء موظّفيم با اشتياق و علاقه مقتضيات عصرى را که در آن زندگى مىکنيم منظور نظر قرار دهيم. اکنون در دورانى بسر مى بريم که در تاريخ جهان عصر چشمگيرى است. مختصّات اين زمان کدام است؟ صفت مميّزهٴ اين عصر بيدار شدن حس آگهى نوينى در افراد است مبنى بر عقيده و قضاوتى جديد در مورد ذات و طبيعت انسانى. پس بايد از نو در بارهٴ سرشت و طبيعت انسان انديشيد و قضاوت کرد. هنگامى که در برابر ديدگان ما مارکسيزم فرو مىريزد و کشورهاى کمونيست تجزيه ميگردند اين پديدهاى آشکار و بارز از تاريخ است ولی در مدنيّت غرب سقوط ديگرى در شرف وقوع است که گمانم ژاپون و ملل غرب هماکنون تا اندازهاى با آن مواجه شدهاند. اين رويداد مهمّ که در شرف وقوع است فروريختن بناى جامعه از درون است و حال آنکه در کشورهاى مارکسيست و استالينيست فروريختن بنا از خارج آشکار بود. جامعهٴ غرب مانند ساختمانى است که موريانه در آن راه يافته، ظاهراً بنا محکم و پا برجا است ولی موريانهها درون و پايههاى آن را خورده و مىخورند و يک فشار کافى است تا اين بنا فروريزد. من در شغل خود اين پديده را مىبينم و مشاهده مىکنم که چگونه خانوادهها ازهم گسيخته مىشوند. ازدواجها هرچه بيشتر بهجدائى مىانجامد. روابط زن و مرد زير فشار بيشترى قرار مىگيرد. نشانهٴ بىعدالتى هر روز رو بهافزايش است. تعداد افراد ضعيف و بىخانمان که بهحال خود واگذاشتهشدهاند روز بهروز بيشتر مىشود. در جامعه مردم بيشتر پرخاشجو و کمتر حسّاس بهنيازهاى ديگران مىشوند. معيارهاى اخلاقى درهم مىريزد و ديگر رهبران قادر بهرهبرى نيستند و تودهٴ مردم ديگر بهپيشوايان خود اعتقاد و اطمينانى ندارند و رهبران هم بهمردم اعتماد نمىکنند. به موازات آشفتگى روابط مردم بحران محيط زيست نشانهاى ديگر از ريزش و گسستگى دنياى ما است. جالب نظر اينکه مسئلهٴ محيط زيست ما را ناگزير مىکند از اينکه بپذيريم که دنيا وطن واحد ما است و مسئلهٴ جنسى يعنى بيمارى ايدز که ويروس نکبتبارش بدون تبعيض در سراسر جهان هرکس را تهديد مىکند مؤيّد اين حقيقت است. وقتى مظهر الهى و منادى عصر جديد مىفرمايد که دنيا يکوطن است و مردم دنيا شهروندان آن، ما دو راه در پيش داريم يا بايد آن را بپذيريم و مبادرت بهبناى کشورى که کرهٴ ارض را در بر مىگيرد و مردمانش شهروندان آن کشور شوند نمائيم و يا آمدن نتايج وخيم نفاق و اختلاف را تحمّل کنيم. جامعهٴ بهائى نمونهاى است از جامعهاى که اصل وحدت عالم را تحقّق بخشيدهاست. ديگران نيز خواهو ناخواه ناگزيرند از اينکه دنيا را بهصورت يک وطن مشاهده نمايند. بحران محيط زيست، جنگها، مسئلهٴ پناهندگى، مهاجرتهاى جمعى و بيمارىهاى نظير ايدز همه يادآور جامعيّت و يگانگى نوع بشر هستند. اگر اين اصل را بهميل و اراده قبول نکنيم ناچار روزى مجبور بهپذيرفتن آن خواهيم شد و اين نکته در بارهٴ هريک از موارد زندگى ما صادق است. مسئلهٴ وحدت، مسئلهٴ تساوى، مسئلهٴ بلوغ و مسئلهٴ عدالت اگر با ميل و رغبت گامى براى حلّ اين مسائل برنداريم ناچار بصورت قهرى بهسوى آنها کشانده مىشويم. شهروند دنيابودن را بايد پذيرفت و از اينرو آگاه نمودن و هشيار کردن مردم بهاين مسئله حائز اهميّت فراوان است. براى تحوّل و تکامل جامعه بايستى در آنها حسّ آگاهى و هشيارى را برانگيخت. براى نيل بههر هدفى انسان بايد ابتدا تصوير ذهنى از آن هدف داشتهباشد، اگر در صدد ساختن دستگاه راديوئى هستيم تا دستور و قواعد آن را ندانيم و تنظيم نکنيم موفّق به ساختن آن نخواهيم شد. اگر انديشهٴ بناى دنياى واحدى را در ذهن خود تنظيم نکنيم نخواهيم توانست که دنيا را بهصورت واحدى در آوريم و بهاين علّت است که ابتدا بايد در افراد حسّ آگاهى و هوشيارى را بهوجود آورد. مظهر الهى علّت آگاهى جامع اين عصر نوين است و ما عواملی هستيم براى برانگيختن اين شعور و وجدان در قاطبهٴ مردم. وقتى سخنى از تبليغ مىرود بهاين معنا است که قلوب و افکار مردم را بهسطح بالاترى از اين آگاهى اعتلا دهيم. بنا بر اين يکى از فعّاليّتهاى انجمن مطالعات بهائى انگيختن اين وجدان و آگاهى در افراد است و محقّقين بهائى بايد از راه گفتار و تحقيق و مثال زندگى خود اين آگاهى را بهديگران ارائه دهند. وقتى من سخن از پژوهشگر بهائى بهميان مىآورم منظورم يکايک افراد احبّاء است زيرا هريک از ما خود بنفسه بهتحرّى حقيقت پرداخته و بهامر اقبال نموده و آموختهايم که براى تحرّى حقيقت روش علمى را بايد بکار برد و اين گام بزرگى بسوى دانشپژوهى است. ديگران نيز براى حصول آگاهى کلّى روش علمى را بهکار بردهاند امّا استفادهٴ از آن براى تحرّى حقيقت دينى و معنوى بهترين جلوهٴ اين روش بوده است. بنا بر اين نبايد کار پژوهش هر فرد بهائى را ناچيز گيريم و ارزشى کمتر از آنچه دارد برايش قائل شويم.
Powered by AkoComment! |
||||||
| < بعد | قبل > |
|---|


